تبليغاتX
ساده اما پر محتوا

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست ِ منست

هنر نزد ایرانیان است و بـــس

ندادند شـیر ژیان را بکــس

همه یکدلانند یـزدان شناس

بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس


دریغ است ایـران که ویـران شــود

کنام پلنگان و شیران شــود

چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم

جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم

بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم

+ نوشته شده در  89/07/28ساعت   توسط مهدی  | 
ومن چارهای جز فرار ندارم

پرسید فرار از چی

نگاهش کردمسر بالا اورد

گفت فرار از چی

فرار از تاریکی

تاریکی که از بدر تولد با من بوده

فرار از ترس ترسی که بامن زندگی کرده

ترس از همه

برای چه این همه ترس نمی دانم

فرار از غم غم کی برای چه یا که

ماندم که ایا غمی هست که بامن نبوده

غم درد "دیوانگی"وحتی نه کاسه شرابی که مرا شاد کن

فرار از بی کسی*اخر تا کیباید به دنبال بلبلی گل یاسی گشت

تا همراهی ات کند در این جنگل بی علف*بی درخت*بی اب

ای کاش در بیابان بودم در کویر نه ای کاش کلبه ی داشتم در دشت خورشید

تا که انقدر گرم می شدم

که نتوانم فکر کنم

پرسید به چی

گفتم به فرار

این بار نپرسید نگاه کرد

گفتم به چه می اندشی

گفت..............به فرار

+ نوشته شده در  89/07/20ساعت   توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  89/07/20ساعت   توسط مهدی  |