شبي جامي به نامش سر كشيدم به بالا تر زدنيا پر كشيدم
زندگي بايد کرد برگي که به خزاني از شاخه تو افتاد همان بهتر که باد ببردش در خانه ديگري هر چند که تو بماني بي عشق و بي سيب و ايمان هر چه هم زندگي باکه بماني بي شقايق بايد کرد
پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم صوتکی سازد گلویم صوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را